تبليغاتX
SHIMAJID

 

 

تو را خواهم ...

در اين تاريکي و سرماي پهناور

در اين تنهايي و چشمهاي اشک آور

در اين بودن

در اين خفتن

در اين تنها تو را گفتن, تو را جستن

در اين چون اشک ناليدن، باريدن

و چون پروانه گرد شمع چرخيدن

در اين رفتن، در اين ديدن،

در اين تنها تو را چيدن، تو را بردن

و چون گل از درون ساقه خشکيدن ولي چيدن، تو را چيدن

تو را خواهم در اين دنيا

تو را ...... تنهاترين تنها .......

 

 

                                                                 تقدیم به تو که بهترینی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:58 توسط مجيد منصوري |

 

میروی تا با نبودن عشق را پر پر کنی

میروی با اشک حسرت ، دیده ام را ترکنی

آن همه گفتی نگاهت با نگاهم زنده است

من نباشم ، می توانی روزها را سر کنی

در نبودت گریه کردم ، آینه احساس کرد

آینه شو ، گریه ام را حس کنی باور کنی

سبز در عشقت شدم کم کم تو دانستی ولی

عاقبت می خواستی در قلب من خنجر کنی

بعد تو در سینه نامت می شود یک خاطره

کاش می شد قصه عشق مرا باور کنی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:45 توسط مجيد منصوري |

 هان!؟ تعجب کردی!؟ میدانم در کسوت مردان آبرومند، اندیشیدن به تو رسم ، و گفتن از تو ننگ است ! اما میخواهم برایت بنویسم .

شنیده ام، تن می فروشی، برای لقمه نان ! چه گناه کبیره ای
! میدانم که میدانی همه ترا پلید می دانند، من هم مانند همه ام !

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است ! مگر هردو از یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان ننگ است. بفروش ! تنت را حراج کن
من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.

شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی ! من از آن میترسم که روزی با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطیل نکنم!

فاحشه دعایم کن!

.

.

.

فاحشه دعایم کن!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:40 توسط مجيد منصوري |

 
 
میدانم که تو می آیی .
 
آنروز با شکوهترین روز زمین است .

تو میآیی تا به انتظار تلخ روزهای بی کسی ام پایان ببخشی

تو می آیی تا قاب خالی خاطراتم را پر از تصویر بودن کنی

تو می ایی تا با صدای قدمهایت خانه ی سوت و کورم را به بهار بنشانی

تو می ایی با یک بغل ترانه .

تو میآیی با یک آسمان ستاره .

تو می آیی با یک کهکشان آرزو

تو می آیی تا ملال دردناک این روزهای بارانی را به قصه ها بسپاری

تو میآیی تا در انبوه درد شانه هایم ،مرهم ترین مرهم باشی

تو می آیی تا در شکوه یک معجزه مرا به من برگردانی

میدانم میآیی .

آنروز دیگر جایی برای شب نیست

آنروز دیگر تنها نیستم .

دیگر لحظه ها روزهایم را به تاراج نمیبرند

دیگر انتظار به خانه ام سر نمیزند

میدانم میآیی

سالهاست کودک درونم تو را در رویاهای شبانه اش میشناسد

سالهاست از امتداد یک جاده ی بی پایان لحظه ی آمدنت را میپایم

من سالهاست که تو را میشناسم

سالهاست که به شب نشینی چشمانت میهمانم

من تو را دوست دارم

برایم بمان ای شکوه فراموش نشدنی من...

 

* تقدیم به پاکترین عشقم شیمانی *

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:26 توسط مجيد منصوري |

اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دست شو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم. بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم. خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره. مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم. روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم. این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم. پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم. "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم. به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم. من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

 

درسته, جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند. این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند. پس در زندگی سعی کنید زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید. زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه. این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 13:7 توسط مجيد منصوري |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 16:6 توسط مجيد منصوري |

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما بركت  بده چرا كه دیروز ما وقت نكردیم از او تشكر كنیم  .
چی می شد اگه خدا فردا دیگه ما را هدایت نمی  كرد چون امروز اطاعتش نكردیم . 
چی می شد اگه خدا  امروز با ما همراه نبود چرا كه امروز قادر به دركش  نبودیم . 
چی می شد دیگه هرگز شكو فا شدن گلی  را نمی دیدیم چرا كه وقتی خدا بارون فرستاده بود گله  كردیم . 
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را  از ما دریغ می كرد چرا كه ما از محبت ورزیدن  به دیگران دریغ كردیم
چی می شد اگه خدا فردا كتاب  مقدسش را از ما می گرفت چرا كه امروز فرصت نكردیم  آنرا بخوانیم . 
چی می شد اگه خدا در خا نه  اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته  ایم . 
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهایمان گوش  نمی داد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نكردیم .
چی می  شد اگه خدا خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون  فراموشش كردیم
و چی می شد اگه...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:42 توسط مجيد منصوري |

دور افتاده ام . . .


تنم پر از صدای غریب دلتنگیست . . .


چونان ماهی دور افتاده ای كه نفسهای آخر را سر میكند . . .


یادت نرود . . .


یادت نرود آوای من . . .


میان این سنگریزه های كوچك و دوست داشتنی . . .


میان این سپیدی درد آلود . . .


میان این آبی آرام . . .


گوش ماهی كوچكی منتظرت میماند . . .


كه شاید روزی بیایی . . .


گونه هایش خشكیده . . .


آخر تمام اشكهایش را برای خاطره هر چند كوچك از تو باخته . . .


دروغ گفتند . . .


تو نیامدی . . .


میان این نا امیدی و حسرت جوانه ای شكوفه داد . . .


باشد . . .


اگر اشكهایم تمام شدند . . .


لبخند باریكم هنوز باقیست
. . .


و برای آمدنت لبخندی دوست داشتنی را هدیه می دهد گوش ماهی كوچك من . . .

 

تقدیم به عشق پاکم دوستدارت مجید

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:28 توسط مجيد منصوري |

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت
چشم به راه تو می مونم با دلی پر از صداقت
اگه با اشكای گرمم دل سنگ برام بسوزه...
اگه جسم من بپوسه...
بعد دنیای دو روزه...
اگه نقش قصه ها شی...
مه روی قله ها شی...
بری و از من جدا شی...
اگه باشی یا نباشی...
نه فقط عاشقت هستم،مرهمی رو قلب خستم،این تویی كه می پرستم،سرسپرده تو هستم
اگه جای تو به این دل همه دنیارو ببخشن...
می گذرم از هرچه دارم اگه باشی عاشق من...
اگه زنجیر به پاهام...
اگه قفل و اگه صد بند...
می رسم هرجا که هستی به تو و عشق تو سوگند...
اگه باشی تاجی بر سر...
یا که از ذره ای کمتر...
دل من داغ تو داره تا ابد تا روز آخر...
اگه با یه قلب تبدار بشم از عشق تو بیمار...
یا وجود عاشقم رو ببرن تا چوبه دار...
اگه زندگیم فنا شه...
طعمه خشم خدا شه...
یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه...
نه فقط عاشقت هستم، مرهمی رو قلب خستم، این تویی که می پرستم، سرسپرده ی تو هستم.

                                                                                      تقدیم به همسرمهربانم(دوست دارم)

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:59 توسط مجيد منصوري |

 

گفتی كه مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم كه كمی صبر كن و گوش به من ده
گفتی كه باید بروم حوصله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت...
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست  

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:17 توسط مجيد منصوري |

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 14:7 توسط مجيد منصوري |

ای که طوفان در دلم انگیختی

تو مرا از نو به عشق آمیختی

ای نفس هایت نسیم سبزه زار

سقف خانه پر شد از عطر بهار

ای دو چشمت رنگ دشت سوخته

آتشی در جا من افروخته

رخت عشقی بر تن عریان من

بوسه هایت نم نم باران من

گاهی از من عاشقانه یاد کن

تو به یادم بوسه ای بر باد کن


Mansouri_Majid@Yahoo.Com

Home
Email
Night Skin